غزل شمارهٔ ۵۶۷
نه عشق سوخته و نه هوسگداخته استچو صبح آینهٔ ما نفسگداخته است
سلامت آرزوی وادی رحیل مباشکه عالمی به فسون جرس گداخته است
به خلق سبقت اسباب پختگی مفروشکه بیشتر ثمر پیشرس گداخته است
ز نقد داغ مکافات خویش آگه نیستدماغ شعله به این خوش که خس گداخته است
ز انفعال تهی نیست لذت دنیاعسل مخواه که اینجا مگس گداخته است
غبار مشت پر ما نیاز دامکنیدکه عمرها به هوای قفسگداخته است
ترحم است برآن دلکهگاه عرض و نیازز بینیازی فریادرس گداخته است
مگر شکست به فریاد دل رسد ور نهدرای محمل مقصد نفس گداخته است
طلسم هستیِ بیدل که محو حسرت اوستچو ناله هیچ ندارد ز بسگداخته است