غزل شمارهٔ ۵۶۶
گوهر دل ز سخن رنگ صفا باخته استزنگ این آینه یکسر نفس ساخته است
مکش ای جلوه ز دل یک دونفس دامن نازکه هنوز آینه تمثال تو نشناخته است
حسن خوبان که کتان مه تابان تواندتا تو بیپرده نهای پرده نینداخته است
جلوهها مفتتو ای ناله چه فرصتطلبیستکه نفس همنفسی آینه پرداخته است
از قمار من و ما هیچ نبردیم افسوسرنگ جنسیستکه نقدش همه جا باخته است
عجز ما آن سوی تسلیم گرو میتازدسایه در جنگ سپر هم سپر انداخته است
هرزه بر خویش ننازی که درین بزم چو شمعسر تسلیم همانگردن افراخته است
هر دو عالم چو نفس در جگرم سوختهاندشعلهٔ وادی مجنون چهقدر تاخته است
پیش از ایجاد نفس قطع هوسها کردیمصبح هستی دم تیغی به خیال آخته است
هیچ پرواز ز خاکستر خود بیرون نیستبیدل این هفت فلک بیضهٔ یک فاخته است