غزل شمارهٔ ۵۶۰
تپیدن دل عشاق محوکسوت آه استبه حال شورش دریا زبان موج گواه است
ز برق حادثه آرام نیست معتبران رادرتن قلمرو شطرنج کشت بر سر شاه است
به حسن قامت رعنا مباد غره برآییهزار سدره درین باغ پایمال گیاه است
بر اهل عجز حصار است پیچ و تاب حوادثچوگردبادکه تخت روان هر پرکاه است
صفای دل نتوان خواست از محبت دنیاکه در شمردن زر، دست زرشمار، سیاه است
به غیر ترک تماشا مخواه نشئهٔ راحتهجومخواب بهچشمت شکسترنگ نگاه است
قبول خاطر نیک و بد است وضع ملایمکه آب را به دل تیغ و چشم آینه راه است
به درد عشق قناعت کن از تجمل امکاندلشکسته در این انجمن شکستکلاه است
مپرس از طلب نارسای سوختهجانانچو شمع منزلما داغو جاده، شعلهٔآه است
به دل نهفته نماند خیال شوکت حسنیکه در شکستن رنگ منش غبار سپاه است
ز سیر گلشن دل پا مکشکه داغ تمنادر انتطار به چندین امید چشم به راه است
به هرطرف چه خیال است سرکشیدن بیدلپر شکسته همان آشیان عجز پناه است