غزل شمارهٔ ۵۵۹
ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه استفروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است
کجا بریم ز راهت شکستهبالی عجزز خویش نیز اگر رفتهایم افواه است
ثبات رنگ نکردم ذخیره اوهامچو غنچه درگرهمگرد وحشت آه است
قسم به طاق بلند کمان بیدادتکه چون نفس به دلم ناوک ترا راه است
به هستی تو امید است نیستیها راکه گفتهاند اگر هیچ نیست الله است
ز رنگ زرد به سامان سوختن علمیمچراغ شعلهٔ ما را فتیلهٔ کاه است
چگونه عمر اقامت کند به راه نفسگره نمیخورد این رشته بسکه کوتاه است
فریب ساغر هستی مخور که چون گرداببهجیب خویش اگر سر فرو بری چاه است
به غیر ضبط نفس ساز استقامت کومراکه شمعصفت مغز استخوان آه است
به عالمی که تو باشی کجاست هستی ماکتان غبار خیال قلمرو ماه است
به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امیدکه هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است
چسان به دوش اجابت رسانمش بیدلکه از ضعیفی من دست ناله کوتاه است