غزل شمارهٔ ۵۵۸
زین سال و ماه فرصت کارت منزه استمژگان دمی که سایه کند روز بیگه است
تا کی غرور چیدن و واچیدن هوسدر خانه این بساط که افکندهای ته است
سعی نفس چو شمع به پستیست رهبرتچندانکه -ریسمان تو دارد اثر چه است
بیوهم پیش و پسگذر، ای قاصد عدمخواهی دچار امن شد آیینه در ره است
فرصت کجاست تا غم سود و زیان کشیاین ما و من چو عمر شرر مرگ ناگه است
اقبال مردکار مکافات ظلم نیستزنن فتنهگر تو غافلی ادبار آگه است
افسون جاه میکشد آخر به خسّتتچون آستین درازکنی دستکوته است
انکار عاجزان مکن ای طالب کمالدر ناخن هلال کلید در مه است
از معنی دعای بت و برهمن مپرساین رام رام نیست همان الله الله است
بیدل تأملی که درین بزم شیشه رایکسر صدای ریختن اشک قهقه است