غزل شمارهٔ ۵۵۴
زلف آشفتهٔ سری موجهٔ دربای من استتار قانون جنون جادهٔ صحرای من است
برق شمعیست که در خرمن من میسوزدسنگ گردیست که در دامن مینای من است
لالهٔ دشت جنونم ز جگرسوختگیداغ برگی ز گلستان سویدای من است
بسمل شوقم و از شرم نگاه قاتلهمچو خون در جگر رنگ تپشهای من است
عجز هم بیطلبی نیست که چون ریگ روانصد جرس در گره آبلهٔ پای من است
چرخ اگر داد غبارم به هوا خرسندمکه جهان عرصهٔ بالیدن اجزای من است
سیر بال و پر طاووس مکرر گردیدصفحه آتشزدهام، فصل تماشای من است
فیض دلگرمی آهیست گل زندگیامشمع افسردهام و شعله مسیحای من است
غنچهٔ باغ جنون از دل من میخنددداغ چون شبنم گل پنبهٔ مینای من است
تردماغ چمن حسرت شمشیر توامزخم بالیده چو گل ساغر صهبای من است
عمرها شد به در مشق کدورت زدهامچین کلفت خطی ز صفحهٔ سیمای من است
ذرهام لیک به جولان هوایش بیدلقسم بیسر و پایی به سر و پای من است