غزل شمارهٔ ۵۵۳
شوقدیدارم و در چشمکسان راه من استهرکجاگرد نگاهیستکمینگاه من است
داغ تأثیر وفایم که به آن افسردنجگر بیاثری سوختهٔ آه من است
عجز رنگم به فلک ناز همایی داردکهکشان سایهٔ اقبال پر کاه من است
حیرتم آبلهپا کرد که چون موجگهرهر طرف گام نهد دل به سر راه من است
حرف نیرنگ مپرسید که چون شمع خموشرفتهام از خود و واماندگی افواه من است
بوی هستی کلفاندود غبارم داردصافی آینهام از نفس اکراه من است
در غم و عیش تفاوتنگرفتمکهچو شمعخنده وگریه همان آتش جانکاه من است
محو نسیانکده عالم گمگشتگی امهرکه ازخود به تغافل زند آگاه من است
موج گوهر سر مویی به بلندی نرسیدشوخی چین، خجل از دامنکوتاه من است
بیدل آن بهکه دود ریبشهٔ من در دل خاکورنه چون تاک هزار آبله در راه من است