گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۲

بزم‌گردون صبح‌خیز ازگرد بیتاب من استنور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است
یک‌جهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنمرشتهٔ‌موهوم هستی تشنهٔ‌ناب‌من است
تا تغافل دارم از وضع جهان آسوده‌امچشم‌پوشیدن بساط‌آرایی خواب‌من است
درخور وارستگی مسندطراز عزتمبال پروازم چو قمری فرش سنجاب من است
موبه مویم چشمهٔ برق تجلیهای اوستطور اگر آتش فروزدکرم شبتاب من است
از مزاج‌گوهرم شوخی نمی‌بالد به خویشموج عمری‌شد به توفان بردهٔ آب من است
جوش دردی‌کوکه هنگ اثر پیداکنمرشتهٔ قانون آهم‌، یأس مضراب من است
محو شوقم از غم اسباب راحت فارغمصافی آیینه حیرت شکر خواب من است
می‌برد جذب خرامت چون غبار از جا مراجلوه‌ای از چین دامان تو قلاب من است
عمرها شد زین شبستان انتخابی می‌زنمهرکجا حیرانیی‌گل‌کرد مهتاب من است
هر طرف پر می‌زند نظاره حیرت خفته استعالم آیینه‌ام‌، همواری اسباب من است
از قماش خامشی بیدل دکانی چیدمهرچه غیر از خودفروشیها بود باب من است