گنج

غزل شمارهٔ ۵۵۱

بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من استشوخی طبع رسا امواج بیتاب من است
صاف معنی‌کرد مستغنی ز درد صورتمچون بط می باطن من عالم آب من است
شور شوقم پردهٔ آهنگ‌ساز بیخودیستنالهٔ‌من چون سپند افسانهٔ‌خواب‌من است
در صفای حیرتم محو است نقش‌کایناتاین‌کتان‌گمگشتهٔ آغوش مهتاب من است
تاکمان وحشتم در قبضهٔ وارستگی‌ستدورگردیها ز مردم تیر پرتاب من است
جبهه‌ام فرش سجود اهل تسلیم است و بسقامتی در هرکجا خم‌گشت محراب من است
گوشهٔ امنی ز چشم بسته دارم چون حبابگرنظروامی‌کنم بر خویش سیلاب من است
گشت اظهار هنر بی‌آبروییهای منجوهرم چون آینه رنگ ته آب من است
جامی از خمخانهٔ عرفان به دست آورده‌امصاف‌گردیدن ز هستی بادهٔ ناب من است
غفلتم بیدل عیار امتحان هوشهاستهمچو محمل‌دام‌خواب دیگرن‌خواب‌من است