غزل شمارهٔ ۵۵۵
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین استچشمی که به پا دوخته باشی همه بین است
بی غنچه گلی سر نزد از گلشن امکاناینجاست که چین مایهٔ ایجاد جبین است
برخیز ز خاک سیه مزرع هستیجایی که نفس آینه کارد چه زمین است
چون صبح جنونی کن و از خو برون تازاز چاک گریبان گل دامان تو چین است
بر صور مناز از دهل و کوس تجملای پشه بم و زیرکمال تو طنین است
این است اگر کر و فر طاق و سرایتبنیاد غبار به هوا رفته متین است
ای آینه از ما مطلب عرض مکررتمثال ضعیفان نفس باز پسین است
ای شمع عنان نگه هرزه نگهدارتا چشم تو باز است جهان خانهٔ زین است
زان جلوهگذشتیم و به خود هم نرسیدیمما را چه گنه خاصیت عجز همین است
دل نیز گره شد به خم ابروی نازشدر طاق تغافل همه نقاشی چین است
در وصل به اظهار مکش ننگ فضولیبا بوسه حضور لب خاموش قرین است
رندان مشکیبید ز معشوقهٔ فربهکاین شکل دلاوبز سراپاش سرین است
شور تپش از ما به فنا هم نتوان بردخاکستر منصور مزاجان نمکین است
بیدل کم سرمایهٔ عزلت نپسندیاز پای به دامان تو نامت به نگین است