گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۷

خنده‌ام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناستگریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست
سایه‌ام را می‌توان چون زلفِ خوبان شانه کردبس که طبعِ من به صد فکرِ پریشان آشناست
دستم از دل برنمی‌دارد گدازِ آرزوسیل عمری شد که با این خانه ویران آشناست
از فسونِ ناصحان بر خویش می‌لرزم چو آبیک تنِ عریانِ من با صد زمستان آشناست
جورِ حسن و صبرِ عاشق توأمِ یکدیگرندبا خدنگِ او دل من همچو پیکان آشناست
دورگردِ وصلم اما در تماشاگاهِ شوقبا دلم تیرِ نگاهش تا به مژگان آشناست
نیستم آگه چه گل می‌چینم از باغِ جنوناین‌قدر دانم که دستم با گریبان آشناست
هیچکس در بارگاهِ آگهی مردود نیستصافیِ آیینه با گبر و مسلمان آشناست
غرقِ دل شو تا به اسرارِ حقیقت وارسیقعرِ این دریا همین با غوطه‌خواران آشناست
ما جنون‌کاران ز طاقت یک قلم بیگانه‌ایمسخت‌جانی با دلِ صبرآزمایان آشناست
بزمِ وصل و هستیِ عاشق خیالی بیش نیستقطره دست از خود بشو، هرچند توفان آشناست
بیدل این محفل نهان در گریهٔ شمع است و بسداغِ آن زخمم که با لب‌های خندان آشناست