غزل شمارهٔ ۵۴۸
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناستاشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست
امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بسسرد و گرم دهر با آغوش عریان آشناست
گرد ما ننشست جز در دامن زلف بتانهر کجا بینی پریشان با پریشان آشناست
هیچکس کام امید از اهل دنیا برنداشتطالع ما هم به وضع این عزیزان آشناست
غیر عبرت هیچ نتوان خواند از اوضاع دهریارب این طومار حیرت با چه عنوان آشناست
در چنین بزمی که سازش پردهٔ بیگانگی ستمفت الفتها اگر مژگان به مژگان آشناست
اشکم از مژگان چکید و رنگ اظهاری نبستاین گهر در خاک هم با قعر عمان آشناست
سوختن، خاشاک را همرنگ آتش میکندهرقدر بیگانهایم از خویش جانان آشناست
هر کجا بیخانمانی هست صید زلف اوستاینکمند ناز با شام غریبان آشناست
گرد خط در دور حسنش ابر عالمگیرشدطالع موری که با دست سلیمان آشناست
در رهش پای طلب بیگانهٔ دامان صبردر غمش دست ندامت با گریبان آشناست
بیندامت نیست اسباب نشاط این چمنگل هم ازشبنم کف دستی به دندان آشناست
شمع گو در دیدهام دکان رعنایی مچینکاین دل پر داغ با چندین چراغان آشناست
بیدل از چشم تحیر مشربم غافل مباشهرکجا حسنی است با آیینهداران آشناست