گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۱

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ناست۱۲ بیت
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشن‌استلب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است
یاد آزادی‌ست گلزار اسیران قفسزندگی‌گر عشرتی دارد امید مردن است‌،
تیره‌روزان برنیایند از لباس عاجزیهمچوگیسو سایه را افتادگی جزو تن است
عیب‌پوشیهاست در سیر تجرد پیشگاننقش پای سوزن ما بخیهٔ پیراهن است
سر نمی‌تابم ز برق فتنه تا دارم دلیموج آتش جوهرآیینهٔ داغ من است
اطلس افلاک بیش ازپردهٔ چشمی نبودچون نگه عریانی‌ام از تنگی پیراهن است
نیست از مشق ادب در فکر خویش افتادنمغنچه تا سر درگریبان است پا در دامن است
واصلان را سرمه می‌باشد غبار حادثاتچشم‌ماهی از سواد موج دریا روشن است
لاله‌سان از عبرت حال دل پرخون مپرسداغ چندین گلخنم آیینه‌دارگلشن است
حلقهٔ‌گرداب غیر از پیچش امواج نیستعقدهٔ‌کاری‌که من دارم هجوم ناخن است
ای زتیغ مرگ غافل برنفس چندین منازنیست‌جزنقش حباب‌آن‌سرکه‌موجش‌گردن است
همچو دریا بیدل از موج بزرگی دم مزنپشت دست خود به دندان ندامت‌کندن است