غزل شمارهٔ ۵۴۰
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن استچشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است
سینه چاکان میکنند از یکدگرکسب نشاطاز نسیم صبح شمع خانهٔگل روشن است
از حیا با چربطبعان برنیاید هیچکسآب در هرجاکه دیدم زیردست روغن است
پیشکاران عجوز دهر یک سر غالبندآنکه ز مردان به مردی باج می گیرد زن است
اینقدر اسباب اوهامیکه برهم چیدهایمتا نفس بر خویش جنبیده استگرد دامن است
از نفس باید سراغ وحشت هستیگرفتشعلهها را دود پیشاهنگ ساز رفتن است
تا خیالش را زتاریکی نیفزاید ملالدر شبستان سویدا شمع داغم روشن است
شیوهٔ بیگانگی زین بیش نتوان برد پیشبا خود است آنجلوهرا نازیکهگوییبا من است
کوشش تسلیم هممحمل به جایی میکشدشمع ما را پای جولان سربه ره افکندن است
آتشکارت نخواهد آنقدرگرمی فروختای توهّم خاک بر سرکز؟س بیدامن است
تا توانی نالهکن بیدلکه درکیش جنونخامشی صبح قیامت در نفس پروردن است