گنج

غزل شمارهٔ ۵۴۲

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ناست۱۰ بیت
کینه را در دامن دلهای سنگین مسکن استهر‌کجا تخم شرردیدیم سنگش خرمن است
خاکساران‌، قاصد افتادگیهای همندجاده را طومار نقش پا به منزل بردن است
با دل جمع از خراش سینه غافل نیستیمغنچه‌سان‌در هر سرانگشتم‌نهان‌صدناخن است
بگذر از اسباب اگر آگاهی از ذوق فناچون شود منزل نمایان‌گرد راه افشاندن است
غفلت تحقیق بر ما تار و پود و هم بافتورنه در مهتاب احوال‌کتانها روشن است
بی‌لب او چون خیال غیر در دلهای صافشیشه‌ها را موج صهبا خار در پیراهن است
آتشی در جیب دل دزدیده ام‌کز سوز آنمو بر اعضایم چو گلخن دود چشم روزن است
هیچ سودایی بتر از زحمت افلاس نیستدست‌قدرت‌چون‌تهی‌شد با گریبان‌دشمن است
از وداع غنچه آغوش گل انشا کرده‌ایمبی‌گریبانی تماشاگاه چندین دامن است
بیدل از چشم تحیرپیشگان نم خواستندامن آیینه بر امید آب افشردن است