گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۶

شوکت ‌شاهی‌ام از فیض‌ جنون ‌در قدم استچشم زخمی نرسد آبله هم جام‌جم است
تاب الفت نتوان یافت به سررشتهٔ عمرصبح وحشت‌زده را جوش‌‌نفس‌گرد رم است
کفر و دین در گره پیچ و خم یکدگرندظلمت و نور چو آیینه و جوهر به هم است
ما جنون شیفتگان‌، امت آشفتگی‌ایموضع ما را به سر زلف پریشان قسم است
خوی معشوق ز آیینهٔ عاشق دریابطینت برهمن از آتش سنگ صنم است
کینه در طبع ملایم نکند نشو و نمافارغ از جوش غبار است زمینی‌که نم است
وحشی صید کمند دم سردی داربمرشتهٔ‌گوهر شبنم نفس صبحدم است
چاک در جیب حیاتم ز تبسم مفکنرگ این برگ‌گلم جادهٔ راه عدم است
آنقدر نیست درین عرصه نمایان‌گشتنسر مویی اگر از خویش برآیی علم است
مرگ شاید دل از اسباب هوس پردازدور نه در ملک نفس صافی آیینه‌ کم است
رحم‌ ‌بر شبنم ما کن که درین عبرتگاهآب ‌گردیدن و از خود نگذشتن ستم است
دیده در خواب عدم هم مژه بر هم‌نزندگر بداند که تماشا چه‌قدر مغتنم است
حسن بی‌مشق تأمل نگذشت از دل ماصفحهٔ حیرت آیینه عجب خوش ‌قلم است
نفس صبح ز شبنم به تأ‌مل نرسیدرشته ی عمر ز ‌اشکم به ‌گره متهم است
می‌چکد سجده ز سیمای نمودم بیدلشاهد‌ حال من آیینهٔ نقش قدم است