غزل شمارهٔ ۵۲۵
در سیرگاه امر تحیر مقدم استآیینهشخص و صورت اینشخص مبهم است
دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظردر حیرتمکه زندگیام از چه عالم است
وضع فلک ز ششجهت آواز میدهدکای بیخبر بلند مجین پایهات خم است
عمری زخود رویکه به فرسودگی رسیچون خامه لغزشت به زمینهای بینم است
دل را نشان ناوک آفات کردهاندهر دم زدن به خانهٔ آیینه ماتم است
تسلیم راه فقر نخواهد غبارکسکز نقش پا علم شدهای این چه پرچم است
اوج و حضیض قلزم امکان شکافتیماز آبرو مگو همه جا اینگهرکم است
با هیچکس نشاید از انسان طرف شدنشمشیر انتقام ضعیفان تنکدم است
گر وارسی به نشئهٔ اقبال بیخودیرنگ بهگردش آمده پیمانهٔ جم است
از حیرت حقیقت خلوتسرای انستا حلقهٔ برون در، آغوش محرم است
بگذشت عمر و اشکگرفتهست دامنشبر بال صبر عقده همینگرد شبنم است
زین بار انفعالکه در نام زندگیست بیدل نگینم آبلهٔ دوش خاتم است