غزل شمارهٔ ۵۲۰
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل استشامگردی ز جنونتازی سودای دل است
مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپندآسمان خانهٔ زنبور ز غوغای دل است
گه تپشگاه فغان، گاه جنون میخنددبرق تازی که در آیینهٔ اخفای دل است
نیست حرفی که ازین نقطه نیاید بیرونشور ساز دو جهان اسم معمای دل است
نه همین اشک به توفان تپش میغلتدداغ هم زورق توفانی دریای دل است
شیشه بیخون جگر کی گذرد از سر جامچشم حیرتزدهام آبلهٔ پای دل است
حسن بیپرده و من سر به گریبان خیالاینکه منع نگهم میکند ایمای دل است
نوبهاری عجب از وهم خزن باختهامغم امروز من اندیشهٔ فردای دل است
ظرف و مظروف خیال آینهٔ یکدگرندهرکجا از تو تهی نیست همان جای دل است
نیست جز بیخری راحلهٔ ریگ روانرفتن از دست به ذوق طلبت پای دل است
کس به تسخیر نفس صرفهٔ تدبیر ندیدبه هوس دام مچین وحشی صحرای دل است
بیدل احیای معانی به خموشی کردمنفس سوخته اعجاز مسیحای دل است