گنج

غزل شمارهٔ ۵۲۱

چشم بیدار طرب مایهٔ سامان‌گل استدر نظر خوابت اگر سوخت چراغان‌گل است
آب و رنگ دگر از فیض جنون یافته‌ایمعرض رسوایی ما چاک‌گریبان‌گل است
عشرت رفته درین باغ تماشا داردخنده‌های سحر آغوش پریشان‌گل است
یک‌نگه مشق تماشای طرب مفت هوسغنچه در مهد به‌پرداز دبستان گل است
داغ بیطاقتی کاغذ آتش زده‌ایمرفتن از خود چقدر سیر خیابان‌گل است
اشک ما موج تبسمکدهٔ شوخی اوستشور شبنم نمکی از لب خندان‌گل است
فرصت عیش‌‌درین باغ نچیده‌ست بساطرنگ گردیست ز پایی‌که به دامان‌گل است
نشوی بیهوده تهمت‌کش جمعیت دلغنچه هم در شکن ببستن پیمان‌گل است
تو هم از نالهٔ بلبل نشستن آموزصحن این باغ پر از خانه به‌دوشان گل است
رنگ و بو در نظرت چند نقاب آرایدبا خبر باش همین صورت عریان‌گل است
یاد ما حسن تو را آینهٔ استغناستنالهٔ بلبل بیدل علم‌شان‌گل است