گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۸

در وصلم و سیرم به‌گریبان خیال استچون آینه پرواز نگاهم ته بال است
بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورشتا چینی ما خاک نگشته‌ست سفال است
سایل به‌کف اهل‌کرم‌گر به غلط همچشمی بگشاید لب صد رنگ سوال است
از بیخبری چندکنی فخر لباسیپشمی‌ست‌که‌بر دوش‌تو درکسوت‌شال‌است
از مایدهٔ بی‌نمک حرص مپرسیدچیزی‌که به‌جز غصه توان خورد محال است
جهدی‌که زکلفتکدهٔ جسم برآییهر دانه‌که ازخاک برون جست نهال است
بگداز به رنگی‌که پری داغ توگرددچون‌سنگ اگر شیشه‌برآیی چه‌کمال است
بر جلوهٔ اسباب توهم نفروشیدیوار و در خانهٔ خورشید خیال است
لعل توبه بزمی‌که دهد عرض تبسمموج‌گهر آنجا شکن چهرهٔ زال است
زین مایده یک لقمه‌گوارا نتوان یافتنعمت همه دندان زدهٔ رنج خلال است
بیدل دل ما با چه شهود است مقابلنقشی‌که درین پرده ببستیم خیال است