گنج

غزل شمارهٔ ۵۱۷

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: الاست۱۲ بیت
آگاهی و افسردگی دل چه خیال استتا دانه به خود چشم‌گشوده‌ست نهال است
آیینهٔ‌گل از بغل غنچه برون نیستدل‌گر شکند سربسر آغوش وصال است
حیرتکدهٔ دهر جز اوهام چه داردآبادکن خانهٔ آیینه خیال است
برفکربلند آن همه مغرورمباشیداین جامهٔ نو، ناخنهٔ چشم‌کمال است
کی فرصت عیش است درتن باغ‌که‌گل راگرگردش رنگی‌ست همان‌گردش سال است
از ریشهٔ نظاره دماندیم تحیربالیدگی داغ مه از جسم هلال است
در خلوت دل ازتو تسلی نتوان شدچیزی‌که در آیینه توان دید مثال است
هرگام به راه طلبت رفته‌ام از خویشنقش قدمم آینهٔ گردش حال است
هرجا روم از روز سیه چاره ندارمبی‌روی تو عالم همه یک چشم غزال است
آن مشت غبارم‌که به آهنگ تپیدندر حسرت دامان نسیمش پر و بال است
ای ذره مفرسای بپرداز توهمخورشید هم از آینه‌داران زوال است
بیدل من و آن دولت بی‌دردسر فقرکز نسبت او چینی خاموش سفال است