غزل شمارهٔ ۵۱۶
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل استدر بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است
گر تأمل زین چمن رمز خموشان واکشددر نمکدان لب هر غنچه، شور بلبل است
میتوان در تخم دیدن شاخ و برگ نخل راجزو چون کامل شود آیینهٔ حسنکل است
دسترنج هر کس از پهلوی کوششهای اوستریشهٔ تاک از دویدن چون عرق آرد مل است
طبع ما تنها اسیر دستگاه عیش نیستتا بگیرد دل غم بیناخنی هم چنگل است
در پناه شعله، راحت بر وریم از فیض عشقداغ سودا بر سر ما سایهٔ برگ گل است
شور مستیهای ما خجلتکش افلاس نیستتا شکستن شیشهٔ ما آشیان قلقل است
پیر گشتی با هجوم گریه باید ساختنسیل این صحرا همه در حلقهٔ چشم پل است
بس که گوی شوخی از هم برده است اجزای حسنابرو از دنبالهداری پیش پیش کاکل است
فیض این گلشن چه امکان است بیدل کم شودسایهٔ گل چون پریشان شد بهار سنبل است