غزل شمارهٔ ۵۰۷
یار دور است ز ما تا به نظر نزدیک استامتیاز آینهٔ دوریِ هر نزدیک است
میگزد جوهر آیینه کف دست تهیباخبر باشکه افلاس و هنر نزدیکاست
اگر از نعمت الوان نتوان کام گرفتمغتنم گیر که دندان به جگر نزدیک است
چون نفس نیم نفس در قفس آینهایمراحت منزل ما پر به سفر نزدیک است
دود دل مژده ی خاکستر ما داد و گذشتیعنی اینشب که تو دیدی به سحر نزدیک است
در عبادتکده ی دل که ادب محرم اوستهر دعاییکه نکردم به اثر نزدیک است
خم تسلیم هم از وضع نیازم بپذیرحلقه هرچند برون است ز در نزدیک است
غیر بسمل همهکس جست و ندادند سراغآشیانیکه به افشاندن پر نزدیک است
دوری آب و گهر بر من و دلدار مبندآنقدر نیست کهگویم چقدر نزدیک است
بیدل آیینه بپرداز غم دوری چندآسمان نیز به انداز نظر نزدیک است