غزل شمارهٔ ۵۰۰
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ استصبح را هم نفس ازسینهکشیدن تیغ است
غنچهای نیستکه زخمی زتبسم نخوردباخبر باش که انداز شکفتن تیغ است
در شب عیش دلیرانه مکش سر چون شمعکاین سپررا ز سحر درته دامن تیغ است
مصرع تازهکه از بحر خیالم موجیستدوست را آبحیات است وبه دشمن تیغ است
بیقدت سرو خدنگیست به پهلوی چمنبهخطت سبزه همان برسرگلشن تیغ است
چونگل شمع به هر اشک سری باختهایمگریه هم بیتو برای سوخته خرمن تیغ است
تا بهکی در غم تدبیر سلامت مردنبیش از زخم همان زحمت جوشن تیغ است
چون سحر قطع تعلق زجهان آنهمه نیسترنگ چینیکه شکستیم به دامن تیغ است
مثل ما و فنا موج و حبابست اینجاسر زتن نیستکسی راکه بهگردن تیغ است
قاتل و ساز مروت نپسندی بیدلمد احسان نفس، در نظر من تیغ است