گنج

غزل شمارهٔ ۴۹۹

سرمایهٔ عذر طلبم از همه بیش استدر قافلهٔ اشک همین آبله پیش است
جهدی ‌که ز فکر حسد خلق برآییخاری ‌که به پایی نخلد مرهم ریش است
تا مرگ فسردن نکشد طینت مردانآتش‌همه دم‌سوختهٔ غیرت‌خویش است
جایی‌که ز خط تو نمو سبز نگرددفردوس اگر تل شود انبار حشیش است
از برگ طراوت نگهی آب ندادیمسرسبزی این باغ به شاخ بز و میش است
از سنگ شرر گم نشد از خاک غبارشازیأس بپرسیدکه راحت به‌چه‌کیش است
بسته‌ست قضا ربط علابق به‌گسستنهشدارکه بیگانگیی با همه خویش است
دکان عبدم مایهٔ تغییر نداردماییم و متاعی‌ که نه‌ کم بود و نه بیش است
بیدل به ادب باش‌ که در پیکر انسانگر رگ ‌کند اظهارپری تشنهٔ نیش است