غزل شمارهٔ ۵۰۱
نفس بوالهوسان بر دل روشن تیغ استشمع افروخته را جنبش دامن تیغ است
شیشه را سرکشی خویش نشانده ست به خونگردن بیادبان را رگ گردن تیغ است
منت سایهٔ اقبال ز آتش کم نیستگر هما بال گشاید به سر من تیغ است
خاک تسلیم به سر کن که درین دشت هلاکتو نداری سپر و در کف دشمن تیغ است
نتوان از نفس سوختگان ایمن بوددود این خانه چو برجست ز روزن تیغ است
عکس خونیست فرویخته از پیکر شخصگر همه آینه سازند ز آهن تیغ است
تا مخالف ز موافق قدمی فاصله نیستدر گلو آب چو استاد ز رفتن تیغ است
کوه از ناله و فریاد نمک آسایدچه کند بر سر این پای به دامن تیغ است
ذوالفقار دگر است آنکه کند قلع املورنه مقراض هم از بهر بریدن تیغ است
کلفت زندگی از مرگ بتر میباشدشمع ما را ز سر خود نگذشتن تیغ است
سطر خونی ز پرافشانی بسمل خواندیمکه گر از خویش روی جادهٔ روشن تیغ است
زین ندامت که به وصلی نرسیدم بیدلهر نفس در جگرم تا دم مردن تیغ است