گنج

غزل شمارهٔ ۴۹

سری‌ نبود به وحشت‌ ز بزم‌ جستن‌ ما رافشار تنگی دل‌ها شکست دامن ما را
چو اشکِ بی‌سروپایی، جنونِ شوق‌ که‌ داردز کف نداد دویدن عنان دیدن ما را
رسیده‌ایم ز هر دم زدن به عالم دیگرسراغ از نفس ما کنید مسکن ما را
سیاه‌روزی شمع آشکار شد ز تأملبه پیش‌ پا چه بلایی‌است طبع روشن ما را
کجا رویم‌ که بیداد دل رسد به شنیدنبه سرمه داد نگاهش غبار شیون ما را
نگه‌ چو جوهر آیینه سوخت ریشه‌ به‌ مژگانز شرم حسن‌ که دادند آب‌ گلشن ما را
فلک چو سبحه در این خشکسال قحط مروتبه پای ریشه دوانید تخم خرمن ما را
نفس به قید دل افسرده همچو موج به‌ گوهرهمین یک آبله استادگی‌است رفتن ما را
عروج ناز گلی بود از بهار ضعیفیبه پا فتاد سر ما ز پا فتادن ما را
جز انفعال ندارد هلاک مور تلافیدیت همین عرق جبهه‌ایست‌ کشتن ما را
ز شرم وسوسه دادیم عرض شهرت بیدلکه فکر ما نکند تیره‌ طبع روشن ما را