گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۸

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: اراست۱۱ بیت
رزق‌، خلوتگه اندیشهٔ روزی‌خوار استدانه هرگاه مژه بازکند منقار است
قطرهٔ ما نشد آگاه تامل‌، ورنهموج این بحر گهرخیز گریبان زار است
الفت جسم صفای دل ما داد به زنگآب این آینه یکسر عرق‌ گلکار است
طرف دامان تعلق ز خراش ایمن نیستمفت ‌دیوانه‌ که صحرای ‌جنون بی‌خار است
از کج‌اندیشی ‌دل وضع جهان دلکش نیستغم تمثال مخور آینه ناهموار است
بر تعین زده‌ای زحمت تحقیق مدهسر سودایی سامان به گریبان بار است
در بهاری‌که سر و برگ طرب رنگ فناستدست بر سر زدنت به زگل دستار است
ادب آموز هوستازی غفلت پیری‌ستسایه را پای به دامن‌، ز خم دیوار است
رنگها بال‌فشان می‌رود و می‌آیداین چمن عالم تجدید کهن تکرار است
ای ندامت مد‌د‌ی کز غم اسباب جهاندست سودن هوسی دارد و پُر بیکار است
بیدل از زندگی آخر نتوان جان بردنرنگ این باغ هوس آتش بی‌زنهار است