گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: اراست۱۱ بیت
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار استازکه دورم‌که به خود ساختنم دشوار است
عرق شرم تو، ازچشم جهان‌، شست نگاهگرتو خجلت نکشی‌، آینه‌ها بسیار است
گوشهٔ چشم تو محرومی‌کس نپسنددگر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
نرود حق وفای ادب ازگردن ماموج را بستن‌گوهرگره زنار است
در مقامی‌که جنون نشئهٔ عزت داردپای بی‌آبله یکسر، سر بی‌دستار است
آبرو تا به‌کجا، خاک مذلت نشودحرص در سعی طلب‌، آنچه ندارد، عار است
زر و سیمی‌که‌کنی جمع وبه درویش دهیطبع‌گر ننگ فضولی نکشد ایثار است
خواجه تا چند نبندد به تغافل درگوششور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
تاکی‌اندوه‌کج و راست ز دنیا بردنمهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
غافلان‌، چند هوا تاز جنون باید بودکسوت سرکشی شمع‌گریبان‌وار است
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زدجادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است