گنج

غزل شمارهٔ ۴۷۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ابدشواراست۱۰ بیت
ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار استخیال‌،‌گو مژه بربند، خواب دشوار است
دل گداخته دعوتسرای جلوهٔ اوستفروغ مهر نیفتد در آب‌، دشوار است
مگر به قدر شکستن توان به خود بالیدوگرنه وسعت ظرف حباب دشوار است
ز اهل حال مجویید غیر ضبط نفسکه لاف دانش و فهم ازکتاب دشوار است
ز حیرت آینهٔ ما به هم نزد مژه‌ ایبه‌ خانه‌ای‌ که ‌پر آب‌ است خواب دشوار است
کسی برآینهٔ مهر، زنگ سایه نبستبه عالمی‌که تو باشی‌، نقاب دشوار است
سراغ جلوهٔ یار است هر کجا رنگی‌ستدربن بهار، گل انتخاب دشوار است
ز دستگاه دل است اینقدر غرور نفسوقار و قدر هوا، بی‌حباب‌، دشوار است
همه به وهم فرو رفته‌اند و آبی نیستمگو که غوطه زدن در سراب دشوار است
ز انفعال سرشتند نقش ما بیدلتری برون رود از طبع آب دشوار است