غزل شمارهٔ ۴۵۲
گلکردن هوس ز دل صاف تهمت استموج و حباب چشمهٔ آیینه حیرت است
ما را که بستن مژه باشد دلیل هوشچشمگشاده آینهٔ خواب غفلت است
این است اگر حقیقت اسباب اعتبارنگذشتنت ز هستی موهوم همت است
زین عبرتی که زندگیش نام کردهاندتا سر به زیر خاک ندزدی خجالت است
بر دوش عمر چندکشی محمل املای بیخبر شرر چقدر رام فرصت است
عام است بسکه نسبت بیربطی جهانمژگان به خواب اگر به هم آری غنیمت است
زنهار از التفات عزیزان حذر کنیدبیمار ظلم کشتهٔ اهل عیادت است
مشکن به شوخی نفس، آیینهٔ نمودخاموشی حباب طلسم سلامت است
فرش است فیض هر دو جهان در صفای دلآیینه از قلمرو صبح سعادت است
گرد بلند و پست نفس گر رود به بادبام و در بنای هوس جمله رفعت است
عمریست دل به غفلت خودگریه میکنداین نامهٔ سیه چقدر ابر رحمت است
بیدل به یاد محشراگرخون شوم بجاستبازم دل شکسته دمیدن قیامت است