گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۳

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست استقط محرف این خامه تیغ در دست است
زخلق شغل علایق حضورمردن بردجدا فتاد سر از تن به فکر پابست است
جهان چو معنی عنقا به فهم‌ کس نرسیدکه این تحیر گل‌ کرده نیست یا هست است
کمان همت وارسته ناوکی داریز هرچه درگذری حکم‌صافی شست‌است
به زیرچرخ مشو غاقل ازخم تسلیمز خانه‌ای‌که تو سر برکشیده‌ای‌پست است
به‌گوش عبرت ازپن پرده می‌رسد آوازکه نقش طاقچهٔ رنگ پر تنک بست است
کشاکش نفس از ما نمی‌رود بیدلدرین‌محیط همه ماهی‌ایم و یک شست است