غزل شمارهٔ ۴۵۱
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاستخانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست
درگرفتاریست عیش دلکه مجنون تو رامطرب ساز طربکم نیست تا زنجیر پاست
چونکنم جولان بهکام دلکه با چندین طلباز ضعیفیها چواشکم نقش پا زنجیرپاست
طاقتیکو تاکسی سر منزلی آرد به دستهرکجا رفتیم سعی نارسا زنجیرپاست
مرد راکسب هنر دام ره آزادگیستموج جوهرآب جوی تیغ را زنجیرپاست
بیتأمل، از مزار ما شهیدان نگذریخاک دامنگیر ما بیش از حنا زنجیر پاست
خط پشتلب چو ابرو نیست بیتسخیر حسنمعنی آزاد است اما سطرها زنجیر پاست
ما زکوری اینقدر در بند رهبر ماندهایمچشماگر بینا بود برکف عصا زنجیر پاست
خاکساری نیز ما را مانع وارستگیستتا بود نقشی بهجا از بوریا زنجیرپاست
قید هستی تا نشد روشنجنون موهوم بودآنکه ما راکرد با ما آشنا زنجیرپاست
بر بساط پایهٔ وهم آنقدر تمکین مچینسلطنت را سایهٔ بال هما زنجیر پاست
عالمیدر جستجوی راحتاز خود رفتهاستمیروم من هم ببینم ناکجا زنجیر پاست
بیخودان اول قدم زین عرصه بیرون تاختندایجنون رحمیکه ما را هوش ما زنجیرپاست
بیدل از توصیف زلف و کاکل این گلرخانمقصد ما طوق گردن مدعا زنجیر پاست