گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ازنجیرپاست۱۵ بیت
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاستموی‌سر چون‌دود شمعم‌جمع‌با زنجیر پاست
اشکم و بر انتظار جلوه‌ای پیچیده‌امیاد آن‌گل شبنم شوق‌مرا زنجیرپاست
همتی ای ناله تا دام تعلق بگسلیمیعنی از خود می‌رویم و رهنما زنجیر پاست
عالم تسخیر الفت هم تماشاکردنی‌ستجلوه‌اش را حلقه‌های چشم ما زنجیر پاست
ما سبکروحان اسیر سادگیهای دلیمعکس را درآینه موج صفا زنجیرپاست
کو خروشی تا پر افشانیم و از خود بگذریمچون سپند اینجا همین ضبط صدا زنجیرپاست
از شکست دل چه می‌پرسی‌که مجنون مرانقش پا هم ناله‌فرسود است تا زنجیرپاست
با همه آزادی از جیب تعلق رسته‌ایمسرو را سررشتهٔ نشوو نما زنجیرپاست
تا نفس باقی است باید با علایق ساختنخضررا هم الفت آب بقا زنجیرپاست
بیشتر در طبع‌پیران آشیان دارد املحرص سوداپیشه را قد ‌دوتا زنجیر پاست
آنقدر وسعت‌مچین‌کز خویش‌نتوانی‌گذشتای هوس پیرایه دامان رسا زنجیر پاست
غافل از قید هوس دارد به جا افسردنتاندکی برخیزتا بینی چها زنجیرپاست
آشیان ساز تماشاخانهٔ بیرنگی‌امشبنم ما را همان طبع هوا زنجیرپاست
اینقدر بی‌اختیار از اختیار افتاده‌ایمدست‌ما بر دست‌ماسنگ‌است‌و پا زنجیر پاست
بیدل ازکیفیت ذوق گرفتاری مپرسمن سری دزدیده‌ام در هرکجا زنجیر پاست