غزل شمارهٔ ۴۴۹
چشم خرد آیینهٔ جام می ناب استابروی سخن در شکن موج شراب است
آگاهی دل میطلبی ترک هنرگیرکز جوهر خود بر رخ آیینه نقاب است
بیتاب فنا آن همهکوشش نپسنددشبگیرشررها همه یک لحظه شتاب است
عارف به خدا میرسد ازگردش چشمیدر نیم نفس بحر هماغوش حباب است
کیفیت توفانکدهٔگریه مپرسیددر هر نم اشکم دو جهان عالم آب است
این بحرگداز جگر سوخته داردآبیکه تو داری به نظر اشککباب است
چون سیهی دولت بهکسی نیست مسلمپیداستکه هر نقش نگین نقش برآب است
خوش باشکه در میکدهٔ نشئهٔ تحقیقمینایی اگر هست همان رنگ شراب است
بیجنبش دل راه به جایی نتوان بردیکسر جرس قافلهٔ موج حباب است
در محفل قانون نواسنجی عشاقگوشیکه ادا فهم نشدگوش رباب است
تا سرمه نگشتیم به چشمش نرسیدیمدر بزم خموشان نفس سوخته باب است
دل چیستکه با خاک برابر نتوانکردبیروی تو تا خانهٔ آیینه خراب است
دانش همه غفلت شود از عجز رساییچون تار نظرکوتهی آرد رگ خواباست
بیدل اگر افسرده دلی جمع کتب کرددر مدرسهٔ دانش ما جلد کتاب است