غزل شمارهٔ ۴۴۶
یاد آن جلوه ز چشمم گره اشک گشاستشوق دیدار پرستان چقدر آینه زاست
نذر کویی ست غبار به هوا رفته ی منباخبر باش که دنبالهٔ این سرمهرساست
پیریام سر خط تحقیق فنا روشن کردحلقهٔ قامت من عینک نقش کف پاست
خلوتآرای خیال ادب دیداریمهرکجا آینهای هست غبار دل ماست
آنقدرسعی به آبادی ما لازم نیستخانهٔ چشم به امداد نگاهی برپاست
خاک هم شوخیاندز غباری داردشرط افتادگی آن است که نتوان برخاست
آتش از چهرهٔ زرین اثر زر ندهددین به دنیا مفروشید که دنیا دنیاست
غنچه زان پیش که آهنگ نفس ساز کندجرس قافلهٔ رنگ طرب، یأس نواست
شوکت حسن که لشکرکش نازست اینجاعمرها شد صف مژگان بتان رو به قفاست
بینوا نیست دل از جوشکدورت بیدلشیشه را سنگ ستم آینهٔ حسن صداست