گنج

غزل شمارهٔ ۴۴۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۱۴ بیت
نه جاه مایهٔ عصیان نه مال غفلت‌زاستهمین نفس‌ که تواش صید الفتی دنیاست
کسی ستمکش نیرنگ اتحاد مبادتو بیوفا نه‌ای اما جدایی تو بلاست
جنون پیامی اوهام داغ یاسم کردامید می‌تپد و نامه در پر عنقاست
به وهم نشئهٔ آزادگی گرفتاریمچو صبح آن‌چه قفس موج‌می‌زند پر ماست
به خاک میکده اعجاز کرده‌اند خمیرز دست هرکه قدح ‌گل ‌کند ید بیضاست
چمن ز بندگی حسن اگر کند انکارخط بنفشه ‌گواه‌، مهر داغ لاله بجاست
حجاب پرتو خورشید سایه می‌باشدچه جلوه‌ها که نه در غفلت تو ناپیداست
عنان لغزش ما بیخودان‌ که می‌گیرد؟چو اشک وحشت ما را هجوم آبله‌پاست
تو ساکنی و روان است اراده مطلقبه هر کنار که ‌کشتی رود قدم دریاست
کجاست غیر جز اثبات ذات یکتاییتویی در آینه دارد منی‌که از تو جداست
همین تو،هم وجدان دلیل محرومیستکه تو نیافتنی و نیافتن همه راست
ز دستگیری خلق اینقدر زمینگیرمعصا گر نتوان یافت می‌توان برخاست
ز بس گذشته‌ام از عرض کارگاه هوسبه خود گرم نظر افتد نگاه رو به قفاست
مگیر دامن اندیشهٔ دگر بیدلکه دست باده‌کشان وقف‌گردن میناست