غزل شمارهٔ ۴۴۴
نقش دیبای هنر فرش ره اهل صفاستعافیت در خانهٔ آیینه نقش بوریاست
تا تبسم با لب گلشن فریبت آشناستاز خجالت غنچه را پیراهن خوبی قباست
نی همین آشفتهای چون زلف داری روبهروهمچو کاکل نیز یک جمع پریشان در قفاست
عمرها شد کز تمنای بهار جلوهاتبلبلان را درچمن هر برگگل دست دعاست
کشتهٔ تیغ تمنا را درین گلزار شوقهمچو گل یک خنده زخمشهادت خونبهاست
غنچه تا دم میزند موج شکست آینه استدانهٔ دل را خیال گردش رنگ آسیاست
تا ز چشم التفات تیغ او افتادهامبخیه را بر روی زخمم خنده دندان نماست
غافل از عبرت فروشیهای عالم نیستمهرکفخاکی اپنصحرا به چشمم توتیاست
روشن است ازبند بندم وحشت احوال دلهر گره در کوچهٔ نی نالهای را نقش پاست
عاجزی را پیشوای سعی مقصد کردهایمبیشترنقش قدم ما را به منزل رهنماست
همچو دندانسخترویانسنگمینای خودندچون زبان نرمی ملایمطینتان را مومیاست
بی به عشرت بردن است از سختگیریهای دهرنام را نقش نگینی نیست نقب خندههاست
گرنه مخمورگرفتاربست زلف مهوشانبیدلاز هرحلقه در خمیازه حسرت چراست