غزل شمارهٔ ۴۴۳
نفس محرک جسم به غم فسرده ماستغبار خاکنشین را، رم نسیم عصاست
مرا معاینه شد از خط شکستهٔ موجکه نقش پای هوا سرنوشت این دریاست
به کنه مطلب عجزم کسی چه پردازدلب خموش طلسم هزار رنگ صداست
چو سرو بیطمع از دهر باش و سر بفرازکه نخل بارور از منت زمانه دوتاست
من از مرورت طبع کریم دانستمکه آب گشتن بحر اینقدر ز شرم سخاست
ز دام صحبت مردم رهایی امکان نیستکسیکهگوشهگرفت از جهانیان عنقاست
چو جام طرح خموشی فکن که مینا راهجوم خنده صدای شکست رنگ حیاست
فراق آینهٔ زنگ خورده هستیستدمی که جلوهکند آفتاب سایه کجاست
همان حقیقت هیچ است نقش کون و مکانبه هرجه می نگری یک سراب جلوه نماست
زبان طعن نگردد غبار مشرب ماهجوم خار همان زیب دامن صحراست
به پاس دل همه جا خون سعی باید خوردکه راه بر سر کوه است و بار ما میناست
به فکرمصرع موزون چه غم خورد بیدلخیال سرو تواش دستگاه طبع رساست