غزل شمارهٔ ۴۴۲
نشئهٔ هستی به دور جام پیری نارساستقامت خم گشته خط ساغر بزم فناست
اهل معنی در هجوم اشک، عشرت چیدهاندصبح را در موج شبنم خندهٔ دنداننماست
عافیت خواهی، وداع آرزوی جاه کنشمع این بزم از کلاه خود بهکام اژدهاست
گر ز اسرار آگهی کم نیست قصان ازکمال*ن خط پ*بار خواندی ابدایته انتهاست
بعد مردن هم نیام بیحلقهٔ زنجیر عشقهر کف خاکم به دام گردبادی مبتلاست
مویپیریمیکشد مارا بهطوفنیستیشعلهسان خاکستر ما جامهٔ احرام ماست
سینهصافان را هنر نبود مگر اسباب فقرجوهر اندر خانهٔ آیینه نقش بوریاست
گر ز دامن پا کشیدی دست از آسایش بدارچون سخن از لب قدم بیرون نهد جزو هواست
دستگاه از سجدهٔ حق مانع دل میشوددانه را گردنکشی سرمایهٔ نشو و نماست
دوزخ نقد است دور از وصل جانان زیستنبیتو صبحم شاممرگ و شام من روز جزاست
شوق میبالد خیال ماحصل منظور نیستجستجو بیمقصداستوگفتگو بیمدعاست
در عدم هم کم نخواهد گشت بیدل وحشتمشعله خاکستر اگر شد بال پروازش رساست