غزل شمارهٔ ۴۴۱
نسبت اشراف با دونان خطاستسر اگرگردید نتوانگفت پاست
آه بیتاثیرما راکم مگیرهرکجا دودی است آتش در قفاست
بیجفای چرخ دل را قدر نیستروسفیدیهای تخم از آسیاست
تیرهبختی خال روی عاجزیستبر زمین گر سایه باشد خوش اداست
پیش ما آزادگان دشت فقردامگاه مکر نقش بوریاست
عاجزی هم بال شهرت میکشدبو شکست ساغر گل را صداست
بهر عبرت سرمهای درکار نیستیک قلم اجزای عالم توتیاست
بیخودی دل را عمارتگر بس استخانهٔ آیینه از حیرت بپاست
گر ز خود رستی نه صید است و نه دامچون شرر از سنگ بر در زد هواست
بیتمیزی از مذلت فارغ استتا ز حاجت نیستی آگه غناست
پیرگشتی از فنا غافل مباشصورت قد دو تا ترکیب لاست
های و هوی محفل فغفور چندموی چینی طاق نسیان صداست
بیدل از آیینه عبرت گیر و بستا نفس باقی بود دل بیصفاست