غزل شمارهٔ ۴۴۰
ما و من شور گرفتاری هاستریشهٔ دانهٔ زنجیر صداست
از گل و سبزه این باغ مپرسعالمی پا به گل و سر به هواست
قید ما شاهد آزادی اوستطوق قمری همه دم سرونماست
محرمان غنچهٔ باغ ادب اندچشم واکردن ما ترک حیاست
عجز در هیچ مکان پنهان نیستآبله زیر قدم هم رسواست
خلق در حسرت بیکاری مرددست و پای همه مشتاق حناست
چه ستم بود که دل صورت بست؟ عمرها شد گهر از بحر جداست
معنی از لفظ صفا میخواهدآتش سنگ به فکر میناست
برق معنی به سیاهی نزندخط اگر جلوه کند، دورنماست
کعبه و دیر تسی کده نیستدرد نایابی مطلب همه جاست
منکر قد دو تا نتوان بودآنچه برداردت از خویش، عصاست
فکر جمعیت دل چند کنید؟ رشتهٔ حسرت این عقده رساست
آن قیامتکه اجل میگوبنداگر امرور نباشد، فرداست
کاش چون شمع نخندَد سحرمسوختن باز در این بزم کجاست ؟
بیدل از یاس نداریم گریزجز دل ما دو جهان در بر ماست