غزل شمارهٔ ۴۳۹
گردی ز خویش رفتن ما هیچ برنخاستچون گل درای قافلهٔ رنگ بیصداست
تا سر نهاده ایم به خاک در نیازمانند سایه جبههٔ ما محو نقش پاست
بنیاد ما چو غنچه طلسم هوای توستتا سر بجاست بوی خیال تو مغز ماست
کس رایگان نچید گل از باغ اعتبارآب عقیق و نشئهٔ می نیز خونبهاست
عارف شکست رنگش از آگاهیست و بسبوی رسیدگی به ثمر سیلی جفاست
آنکیست فکر بیبری از پاش نفکنداز سایه سرو نیز درین بوستان دوتاست
ما را فنا شکنجهٔ پرواز شوق نیستشبنم دمیکه رفت ز خود جوهر هواست
ناآشنای صورت واماندگان نهایمما رابه قدر آبله، آیینه زیر پاست
شوق فسرده از نگهی تازه میشودیک برگ کاه شعلهٔ وامانده را عصاست
عمریست ناز آینهٔ عجز میکشیمرنگ شکسته هم به مزاج دل آشناست
هرچند ما بهگرد خرامش نمیرسیمبرگشته است آن مژه امیدها رساست
بیدل چو نی ز ناله نداریم چارهایتا راه جنبشی زنفس درگلوی ماست