غزل شمارهٔ ۴۴۷
باز گردون در عبیرافشانی زلف شب استسرمهٔ خط که امشب نور چشم کوکب است
تشنگان وادی امید را تر کن لبیای که جوش چشمهٔ خضرت به چاه غبغب است
یاد زلفت گر نباشد دل تپش آواره نیستطایر ما را پریشانی ز پرواز شب است
مدت بیماری امکان که نامش زندگیستیک نفس تحریک نبض وی شرر گرد تب است
هر که را دیدیم درس وحشت از بر میکندمخمل آفاق طفلان جنون را مکتب است
جان بیرنگیست هرکس بگذرد از قید جسمناله چون از لب برون آمد هوایش قالب است
از فریب سرمهساییهای آن چشم سیاهسرمهدان را میل انگشت تحیر بر لب است
ذرهای در دشت امکان از هوس آزاد نیستصبح و شام اینجا غبار کاروان مطلب است
نیست تشویش خر و بارت به غیر از عذر لنگگر توانی رفتن از خود بیخودی هم مرکب است
در بیابانی که ما راه طلب گم کردهایمکرم شبتابی اگر در جلوه آید کوکب است
جز شکست بیضه تعمیر پر پرواز نیستگر ز خودداری دلت وارست مذهب مشرب است
بر لب اظهار بیدل مهر خاموشیست لیکسینهٔ ما چون خم می گرم جوش یارب است