غزل شمارهٔ ۴۴
به خاک تیره آخر خودسریها میبرد ما راچو آتش، گردنافرازی ته پا میبرد ما را
غبار حسرت ما، هیچ ننشست از زمینگیریکه هر کس میرود، چون سایه از جا میبرد ما را
ندارد غارت ما ناتوانان، آنقدَر کوششغباریم و تپیدن از کف ما میبرد ما را
به گلزاری که شبنم هم امید رنگ و بو داردنگاه هرزهجولان، بیتمنا میبرد ما را
اگر از دیر وارستیم، شوق کعبه پیش آمدتکوپوی نفس یارب کجاها میبرد ما را؟
به پستیهای آهنگ طلب، خفتهست معراجینفس گر واگذارد، تا مسیحا میبرد ما را
در آغوشِ خزان ما، دو عالم رنگ میبازدز خود رفتن، به چندین جلوه یکجا میبرد مارا
گسستن نیست آسان، ربطِ الفتهای این محفلچو شمع، آتشعنانی رشتهبرپا میبرد ما را
دکانآراییِ هستی، گر این خجلت کند سامانعرق، تا خاک گردیدن به دریا میبرد ما را
اگر عبرت ره تحقیق مطلب سرکند، بیدل همین یک پیشِ پا دیدن، به عقبا میبرد ما را