گنج

غزل شمارهٔ ۴۳

دو روزی فرصت آموزد درود مصطفا ما راکه پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را
در این صحرا کجا با خویش افتد اتفاق ماکه وهم بی‌سر و پایی برد از خود جدا ما را
به گردش‌خانهٔ چرخیم حیران دانهٔ چندیغبار ما مگر بیرون برد زین‌ آسیا ما را
اگر امروز دل با خاک را‌ه مرتضی جوشدکند محشور فردا فضل حق با اصفیا ما را
به حرف و صوت ممکن نیست از عالم برون جستنچه سازد کس‌، ز گنبد برنمی‌آرد صدا ما را
ز سعی دست و پا آیینهٔ مقصد نشد روشنکجایی ای ز خود رفتن تو چیزی وانما ما را
غبار ما به صحرای عدم بال دگر می‌زدفضولی در کجا انداخت یا رب از کجا ما را
کباب خوان جنت لذت خون جگر داردقضا چندی به ذوق این غذا داد اشتها ما را
کف خاک نفس بال و پریم‌، از ضبط ما بگذربه گردون می‌برد چون صبح‌ از خود این هوا ما را
جنون‌ها داشتیم اما حجاب فقر پیش آمدز ضبط ناله‌ کرد آگاه نی در بوربا ما را
نفس‌واری مگر در دل خزد امید آسودنکه زیر آسمان پیدا نشد جا هیچ‌جا ما را
دل افسرده از ما غیر بیکاری نمی‌خواهدحنا بسته‌است این یک قطره خون سر تا به پا ما را
ز دل امید الفت بود با هر ناامیدی‌هابه این بیگانه هم‌ گاهی نکردند آشنا ما را
به عریانی‌ کسی آگه نبود از حال ما بیدلچه‌ رسوایی‌ که آمد پیش در زیر قبا ما را