غزل شمارهٔ ۴۵
ز بزم وصل خواهشهای بیجا میبرد ما راچو گوهر موج ما بیرون دریا میبرد ما را
ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکاننگه تا میرود از خود به یغما میبرد ما را
چو فریاد جرس ماییم جولان پریشانیبههر راهی که خواهد بیخودیها میبرد ما را
جنون میریزد از ما رنگ آتشخانهٔ عالمبه هرجا مشت خاری شد تقاضا میبرد ما را
چو کار نارسای عاجزان با اینهمه پستیبه جز دست دعا دیگر که بالا میبرد ما را
همان چون سایه ما و سجدهٔ شکر جبینساییکه تا آن آستان بیزحمت پا میبرد ما را
ز وحشت شعلهٔ ما مژدهٔ خاکستری داردپرافشانی به طوف بال عنقا میبرد ما را
ندارد نشئهٔ آزادی ما ساغر دیگرغبار دامن افشاندن به صحرا میبرد ما را
مدارایی به یاران میکند تمکین ما ورنهشکست رنگ از این محفل چو مینا میبرد ما را
نه گلشن را ز ما رنگی نه صحرا را ز ما گردیبه هرجا میبرد شوق تو بیما میبرد ما را
گداز درد طوفان کرد دست از ما بشو بیدلنبرد این سیل اگر امروز فردا میبرد ما را