گنج

غزل شمارهٔ ۴۳۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: است۱۶ بیت
فضای وادی امکان پر از غبارِ فناستچه آسمان‌ چه‌ زمین‌ مغز این‌ دو پوست‌ هواست
ز راستی مددِ حال گوشه‌گیریهاستکمان کشیدنِ قدِ خمیده، کارِ عصاست
به فیض می‌کشی ز دم شکوهِ آزادیمسیاه مستی ما سرمهٔ خموشی ماست
نمی‌رسد کف عشاق جز به نالهٔ دلکه دستِ باده‌ کشان، تا به گردنِ میناست
ز خاکِ ما نتوان برد ذوقِ خرسندیچو صبح اگر همه بر باد رفته، دستِ دعاست
مقیم‌ِ کوی امید از فنا چه غم داردغبارِ رهگذر انتظار، آبِ بقاست
ز سیر عالم دل غافلیم ورنه حبابسری اگر به گریبان فرو برد دریاست
به غیر خودسری از وضع دهر نتوان یافتغبار نیز درین دشت پیش خود برپاست
به هر طرف که نهی گوش‌، یأس می‌جوشدجهانِ حادثه، سازِ دلِ ‌شکستهٔ ماست
حباب‌وار درین بحرِ غیرِ خلوتِ دلبه‌ گوشه‌ای ‌که توان یک نفس ‌کشید،‌ کجاست
زبانِ حسرتِ مخمورِ من‌، که دریابدز بس شکسته دلم، ساغرم شکسته صداست
ز دردِ بی‌اثری، فالِ اشک زد آهمشرابِ ساغرِ شبنم‌گداز، سعی هواست
جفاکشان همه دم صرف‌ِ کارِ یکدگرندز پا فتادنِ اشک از برای ناله، عصاست
همین نه ریشه قفس دارد از سلامت تخمز دستِ عافیتِ دل، نفس هم ابله پاست
به نارسایی خود بی‌نیازیی داریمشکسته ‌بالی یاس آشیان، استغناست
غبارِ عجز بود کسوت ظفر بیدلشکستگی‌، ز رهی همچو موج در برِ ماست