غزل شمارهٔ ۴۳۵
غفلت از عاقبت عقوبتزاستسیلی انجام بیخبر ز قفاست
از ستمگر چه ممکن است ادبشعله را سر به جیب پا به هواست
موی مژگان ز هم نمیگذردپاس آداب شرط اهل حیاست
حیف رویی که از می افروزدعالمی غازه خواه رنگ حناست
دامن دل گرفتهایم همهخون مستان به گردن میناست
پی سپر سبزه بهار توامشوخی از طینتم نیاید راست
تا ترم شرمسار پابوسمچون شدم خشک عذر خاک رساست
درد عشقیم در کجا گنجیمدل دو روزی خیال خانهٔ ماست
پیر گشتی دل از جهان برداردستو پاهایخشک مانده عصاست
مجلسآرای امتیاز مباششمع انگشت زینهار بقاست
نیستی آمد آمدی داردصبح امروز خندهٔ فرداست
حسرت اسم بیمسما چندعافیت گفتگوست ورنه کجاست
خاک ناگشته هیچ نتوان شدنیستی، طالع آزماییهاست
شرم دار از فضولی حاجتلب اظهار پشت پای حیاست
ای ز خود غافلان خبر گیریددر ته خاک بیکسی تنهاست
فقر کو تا غنا کنیم ایجادآبیار کرم، نیاز گداست
بیدل از آبرو گذشتن نیستاز حیا غافلی، عرق دریاست