غزل شمارهٔ ۴۳۴
عشرتفروز انجمن هستیام حیاستچون شبنم گلم، عرق آیینهٔ بقاست
باشد که نکهتی به مشام اثر رسدعمریست نقد دست نیازم گل دعاست
کو مشتری که سرمه ی عبرت کشد به چشمیعنی شکست قیمتم اجزای توتیاست
آن گوهر شکسته دلم کاندرین محیطگرداب، بهر دانهٔ من سنگ آسیاست
میجوشم از طبیعت آفات روزگارهرجا شکست موج زند، حسرتم صداست
از بسگذشتهام ز فریب جهان رنگآیینه گربه پیش کشم عکس بر قفاست
گمکردگان چشمهٔ آب حیات رادر دشت عجز تیغ تو انگشت رهنماست
تا چشم بازکردهای از خود گذشتهایزین بحر تا کنار همین یک بغل.شناست
چینیشود خموش بهٔک مویسرمه رنگبا صدهزار موی خروش سرت چراست
محو جمال، ننگ فضولی نمیکشدنظاره در قلمرو آیینه نارساست
ما دردسر، ز افسر دولت نمیکشیمبخت سیاه ما چه کم از سایهٔ هُماست
عمریست در طلسم کدورت نشستهایمبیدل غبار خاطر ما آشیان ماست